
آرزو(تقديم به شهيد فاجعه 18 تير)
دکتر
محمد ملكى
قطعة زير را به شهيدِ فاجعة 18 تير 78 عزت ابراهيم نژاد كه خود شاعرى دردآشنا بود
تقديم ميكنم:
"آرزو"
در حسرتِ تنفس يكدم هواى پاك
ميخواهم از دلم دريچه بسازم به رويِ صبح
يا

دست هاى بسته بكارم درونِ خاك
پس
با نگاه سبز كنم آن دو كشته را
تا شاخ و برگشان
چترى شود برابر گرماى آفتاب
ظهر آهوانِ خسته ز سنگينى تلاش
خوابند زيرشان
يا
چشمه ها ز اشك بسازم ميانِ دشت
تا
مرغكان تشنه بنوشند زان زلال
سازند سيرشان
به ياد عزت ابراهيم نژاد
شهيد کوی دانشگاه تهران - ۱۸ تير ۷۸
ماهنامه ايران فردا شماره ۵۶
گفتگو با هم اتاقی عزت ابراهیم نژاد:
عزت را حوالی بهمن ۷۷ به صورت تصادفی در اتاق یکی از بچه ها
دیدم. او روحیه خیلی فعال، و به قول بچه ها اکتیوی داشت. آن موقع و ما و عده ای از
بچه ها نشریه ای دانشجویی در دانشکده مان منتشر می کردیم. شماره ای از نشریه را به
عزت دادم که خیلی خوشش آمد. عزت قبل از اینکه به تهران بیاید با نشریات ادبی اهواز
همکاری می کرد. آنجا یک محفل ادبی هم داشتند. او با بچه های اهواز، دزفول، پلدختر،
ارتباط خیلی صمیمی داشت. از وقتی هم به تهران آمده در تجمعها و راهپیماییها خیلی
فعالانه شرکت می کرد.
عزت در تجمعها و راهپیماییها خیلی فعال و همیشه جلوی همه
بود. هم من به او می گفتم و هم اکثر دوستانی که با او آشنا می شدند می گفتند که تو
با این تحرک و جسارتت کار دست خودت می دهی. در تجمع دانشگاه تهران، پارک لاله یا هر
تجمع دیگری در هر جای تهران مثل مراسم مرحوم بازرگان، مرحوم شریعتی، مرحوم طالقانی
در همه اینها خیلی فعالانه شرکت می کرد. عزت در درگیری ها با گروه های فشار همیشه
خط مقدم بود. به طوری که در یکی از مراسم اخیر گروه انصار کتک مفصلی به او زده
بودند چون آنها هم او را شناسایی کرده بودند. انصار به کتک زدنش اکتفا نکرده بودند
و داشتند می بردنش که به طور تصادفی یکی از بچه های بوکسور که همشهری اش هم هست وسط
راه او را می بیند و به دادش می رسد و عزت از مهلکه فرار می کند. منتها مشخص بود که
انصار او را دقیقا نشان کرده بودند.
آن شب که به کوی آمده بود، به اتاق دوستش رفته بود. فردای آن
روز او را دیدم که با بچه ها آن جلو سنگ می انداخت و شعار می داد. انصار هم کاملا
نشانش کرده بودندُ با آنکه صورتش را پوشانده بود اما کاملا صورتش را مستتر نکرده
بود. عکس روزنامه همشهری روز شنبه ۱۹ تیر هم کاملا نشان می دهد که عزت در خط مقدم
دارد با انصار و نیروهای انتظامی برخورد می کند... نحوه تیر خوردنش مشخص می کرد که
از فاصله نزدیک زده اند. دقیقا عزت را نشان کرده بودند، تیر توی چشمش خورده بود. با
توجه به اینکه بچه های آنجا خیلی شلوغ کرده بودند و انصار حزب الله هم با ما خیلی
فاصله داشتند، نمی توانستند به طور تصادفی شلیک کرده باشند که به عزت خورده باشد.
آن هم به چشمش.
عزت یک روحیه شاعرانه ای داشت. منتها نه شاعرانه دنیاگریز.
عمدتا از اشعار شاملو خوشش می آمد و از اشعار لورکا نیز. مشخص بود که شعر برای او
فقط: ((شعر برای شعر)) نبود. او ادبیات را در راه آرمان و عقیده اش به کار می برد.
خودش تعریف می کرد که در اهواز انجمن ادبی داشته اند. ولی بعد از اینکه به تهران
آمد گرایش سیاسی اش خیلی بیشتر شد. شبهایی که به خوابگاه می آمد شماره تلفن اتاق ما
را داده بود تا نامزدش از اهواز به اینجا زنگ بزند. عقیده و فعالیت سیاسی اش آنقدر
برای او مهم و جدی بود که تمام زندگی شخصی اش را هم در این راه گذاشت. می گفت
نامزدم می گوید باید بین من یا کار سیاسی یکی را انتخاب کنی. من در زندگی دنبال
آرامش و امنیت هستم. یکی دوبار هم با من مشورت کرد. او صریحا گفته بود سیاست، حرکت،
مبارزه تمام زندگی من است.
.. در این تظاهرات کوی دانشگاه واقعا از این معدود آدمهایی
بود که با خودش تصفیه حساب کرده بود. واقعا می گویم ذره ای شک و تردید در این پسر
وجود نداشت.. کاملا مشخص بود که راهی که انتخاب کرده است آگاهانه است. برا اساس
ایمان و اعتقاد بود. چیزهایی که می گفت یا رفتاری که داشت همه شهادت می داد که یک
چیزی توی خونش، توی رگهایش جریان دارد... نگاهش هم به ادبیات همین ادبیات شورشی
بود. از کازانتزاکیس خیلی خوشش می آمد و از شعرهای تند شاملو نیز.. از دکتر شریعتی
به کتاب علی و کویر علاقه داشت.
سخنان خواهر و برادر عزت ابراهیم نژاد در مراسم ۳۰ تیر.
اهواز
خواهر عزت ابراهیم نژاد: عزت متولد ۱۳۵۳ بود. سال ۷۱ در رشته
حقوق قضایی وارد دانشگاه اهواز شد. بعد از فارغ التحصیلی اش به خدمت سربازی رفت.
حدود ۷-۸ ماهی می شد که در سپاه خدمت می کرد. افسر وظیفه بود. شبهای پنجشنبه و جمعه
پیش دوستانش در کوی دانشگاه تهران بود. شب حادثه هم آنجا بوده.
عزت اهل قلم و اندیشه و طرفدار سرسخت مصدق و شریعتی بود.
همیشه کتابهای آنها را مطالعه می کرد و ما را تشویق می کرد به اینکه کتابهای شریعتی
را بیشتر مطالعه کنیم. اهل شعر هم بود. وقتی که ما شنیدیم که عزت به شهادت رسیده به
تهران رفتیم اما کسی دقیقا به ما نگفت که او را چطوری کشته اند. ولی وقتی که به
پزشک قانونی رفتیم و جسد را دیدیم معلوم شد - به نظر من که جسد را دیدم - او را
شکنجه داده اند. چون تمام بدنش جای زخم و جراحت بود، روی گردنش جای چاقو بود، پشت
کمرش جای زنجیر بود، قوزک پایش نمی دانم جای سنگ بود یا باتوم، هر چه بود مشخص نبود
ولی خیلی ناجور بود. کشاله های رانش تمام چاقو خورده بود. البته دکترش می گفت ما
کالبد شکافی کردیم. ولی ما باور نکردیم. یک گلوله هم به شقیقه اش خورده بود. برداشت
ما این بود که عزت با توجه به جای شکنجه هایی که روی بدنش دیدیم، در کوی دانشگاه به
شهادت نرسیده است.
سخنان برادر عزت ابراهیم نژاد:
عزت اهل اندیشه و قلم بود. به دکتر شریعتی ارادت خاصی داشت.
آثار مصدق، شریعتی و طالقانی را مطالعه می کرد. خیلی هم ما را به طرف آنها می
کشید... اینها روز اولی که خبر را اعلام کردند گفتند که افسر وظیفه نیروی انتظامی
را کشتند، می خواستند بگویند که عزت را دانشجوها کشته اند! و بیندازند گردن
دانشجویان. در صورتی که این طور نبوده است. دوستان اطلاع دارند که عزت در تمام
بزرگداشتهای دکتر شریعتی و دکتر مصدق در اهواز، در تهران و در تمام تحصنها شرکت
داشت. هر کسی بیاید کتابخانه عزت را ببیند، اگر آدم روشنی باشد می فهمد که عزت
جناحش چی بوده، خط مشی اش چی بوده است.. . جنازه را که آوردیم خانه همانجا شستشویش
دادیم. با چاقو به کشاله رانش زده بودند، به عمق زیاد. گفتند این کالبد شکافی است.
گفتیم پزشک قانونی که کالبد شکافی می کند، هر جا را که برش بزند بایست بعد که کارش
تمام شد بخیه کند. در صورتی که اینجایش را بخیه نکرده بودند. بغل پایش هم جای سنگ
بود یا جای باتوم بود. پشت کمرش هم به اندازه یک وجب جای زنجیر بود. همه اش کبود
شده بود. انگار دستهایش را با طناب بسته بودند. اندازه جای طناب بود. گلوله هم توی
شقیقه اش خورده بود و چشم را خالی کرده بود.