بسم‌الحق
حاشيه‌نشيني در راحت و زندگي در رنج و اسارت

با نام آزادي، آگاهي و عدالت

بسم‌الحق

با نام آزادي، آگاهي و عدالت

دكتر محمد ملكي

روزنامه‌نگار جوان آقاي رضا خجسته رحيمي از من خواست تا بمناسبت سالگرد بااصطلاح انقلاب فرهنگي و بستن دانشگاهها با بهانة اسلامي شدن، به چند سئوال او پاسخ گويم. اينكار انجام شد و گفتگوي ما سروپا شكسته و حتي با تغيير نامها منتشر شد. گله‌اي از او ندارم كه جوان است و جوياي نام و نان و در مضيقة سياستهاي روزنامة اهل بقا. امّا چند روز بعد در همان روزنامة «هم‌ميهن» با تزئين عكس بزرگ دكتر سروش در صفحة اوّل، مقاله‌اي و مصاحبه‌اي با ايشان منتشر گرديد كه موجب شگفتي بسياري شد. مطالبي در مصاحبه آمده بود كه بهيچوجه در شأن دكتر سروش ،كه ما مي‌شناختيم، نبود. اي كاش به جاي آن همه صغري و كبري بافتن و متهم ساختن اين و آن، اين شهامت را از خود نشان مي‌دادند كه بعد از آنكه فرمودند «من بدليل اينكه تازه از خارج برگشته بودم و اصلاً از اوضاع دانشگاهها خبري نداشتم اساتيد را نمي‌شناختم و معمولاً در اين جلسات حرفي نمي‌زدم و گوش مي‌كردم تا از مجموع صحبت‌ها قضايا براي من روشن شود» (عين فرمايشات ايشان منتشر شده در روزنامه هم‌ميهن)، در ادامه مي‌فرمودند که من در پذيرش اينكار اشتباه كردم و اشتباهم را بعنوان يكي از اعضاء ستاد مي‌پذيرم. اينكه ستادي براي بازگشايي دانشگاه تشكيل شده بود و سخن‌هايي از اين سنخ، كار ايشان را مشكل‌تر مي‌كند، آنگونه كه جناب محمدعلي نجفي وزير علوم وقت در پاسخ خود در روزنامه هم‌ميهن مطالبي گفت كه تا حدودي روشن‌گرانه بود.

من با توجه به اين كه شخصاً قصد نداشته‌ام كه فرصت‌طلبان را از انتقاد نيروهاي دگر اندیش به يكديگر خوشحال كنم، مدتهاست كه در جريان ذكر وقايع انقلاب فرهنگي نامي از دكتر سروش و انتقادهاي وارده به ايشان به طور جدي نمي‌بردم. اتفاقاً سؤالي كه مصاحبه‌كننده درباره آقاي دكتر سروش و مواجهه با ايشان در ستاد انقلاب فرهنگي از من پرسيد را مختصر پاسخ دادم و بدان نپرداختم تا ديگران سوءاستفاده نكنند، زيرا كه به هر حال ايشان را با تمامي انتقادات، امروز در زمره مغضوبين مي دانم و قصد تخريب ايشان را نداشته‌ام. اما دكتر سروش در مصاحبه اخير ادعاهاي عجيبي كرده‌اند و سكوت امثالِ من را حمل بر قبول مدعيات تكراري خويش فرض كرده‌اند. جناب آقاي خجسته رحيمي نيز سرمقاله‌اي احساساتي در باب حاشيه‌نشيني استاد نوشته‌اند در حاليكه اغراق در مظلوميت ايشان، نمي‌تواند حجابي بر غرور يك فيلسوف در مواجهه با ديگران و گذشته خويش باشد. نويسنده جوان خوب است بداند كه آقاي سروش حتي «حاشيه‌نشيني در راحت» را بسيار ديرتر از ديگراني تجربه كرده‌اند كه «حاشيه‌نشيني در اسارت» را سالها چشيده‌اند.

از اين جهت در ادامه توضيحاتي را درباره مطالب ذكر شده در مصاحبه آقاي دكتر سروش - با احترام به ايشان- عرض مي‌نمايم:

1. از قول جناب دكتر سروش نوشته شده است كه

«من تازه از خارج برگشته بودم و اصلاً از اوضاع دانشگاهها خبري نداشتم، اساتيد را نمي‌شناختم و معمولاً در اين جلسات حرفي نمي‌زدهم و گوش مي‌كردم تا از مجموع صحبت‌ها قضايا براي من روشن شود. "

اين فرمودة ايشان اين سئوال را برايم ايجاد كرده كه:

شما كه تازه از خارج برگشته بوديد و اصلاً از اوضاع دانشگاهها خبري نداشتيد، اساتيد را نمي‌شناختيد، چرا بقول خودتان مأموريت بازگشايي دانشگاههايي را كه با آن وضع بسته بودند پذيرفتيد؟ شما كه عالمانه به مسائل نگاه مي‌كنيد ايا پذيرش مسئوليت كاري را كه در حد اطلاع و دانش شما نبود، صحيح مي‌دانيد؟

2. آقای سروش مرتب در مصاحبه تكرار مي‌كنند، چرا از بين اعضاء ستاد انقلاب فرهنگي فقط من را مورد نقد قرار مي‌دهيد؟ مي‌دانيد چرا؟ براي اينكه شما هم استاد دانشگاه بوديد، هم فيلسوف و هم علم‌شناس. كسي از جلالِ‌الدين فارسي كه بقول شما سروسرّي هم با لاجوردي دادستان انقلاب اسلامي تهران داشت يا رباني املشي (مسئول روحاني تصفيه استادان) يا دكتر شريعتمداري عضو حزب باد! و حسن حبيبي و باهنر انتظار آن را نداشت تا در برابر آن اخراجها و دستگيري‌ها و كشتار دانشجويان و استادان به اعتراض برخيزند، توقع از شما بود، ولي با كمال تأسف تا اين لحظه يك اعتراض جاندار نسبت به وقايع آن دوره كسي از شما نشنيده است.

3. قصه اخراج دكتر نصر و همدلي جديد عده‌اي از اصلاح‌طلبان حکومتی با سلطنت‌طلبان اسلامي! در جستجوي علت اخراج ايشان و نقش اينجانب در اين مسأله نيز كشف جديد است كه فرصت‌طلبان اصلاحاتي براي توجيه اشتباهات تاريخي خود به آن دست يافته‌اند. دكتر سروش نيز كه به تازگي با دكتر نصر دست به يقه‌ي كلامي شده بود، توضيحات اينجانب را «توجيه» خوانده است. اگرچه اخراج دكتر نصر به بنده ارتباطي نداشت و دستور و تصميم‌گيري شوراي انقلاب به رياست دوست دكتر نصر - جناب آقاي مطهري – بود، ليكن ماهيت اخراج ايشان نيز با تصفيه استادان و دانشجويان در انقلاب فرهنگي ،كه بنده با آن مخالف بودم، كاملاً متفاوت بود. از آقاي سروش و ديگر معترضين به اخراج دكتر نصر تقاضا مي‌كنم ليست اخراجي‌هاي وابسته به رژيم شاهنشاهي كه بلافاصله پس از انقلاب انجام شد و ليست استادان پاكسازي شدة پس از انقلاب فرهنگي كه وظيفه‌اش اسلامي كردن دانشگاه بود را منتشر كنند تا سيه‌روي شود هر كه در او غش باشد.

 اخراج وابستگان و عوامل يك رژيم سركوبگر ساقط شده با رعايت شواهد و قواعد، بسيار متفاوت است از اخراج و تصفيه صدها استاد و دانشجويي كه خود با رژيم شاهنشاهي در راه انقلاب مبارزه كرده بودند و تنها بدليل دگرانديشي و مخالفت با تفكر حاكم از دانشگاه اخراج مي‌گشتند. اگر گفته‌هاي من در مورد چگونگي اخراج دكتر نصر كه متأسفانه كاملاً دست و پاشكسته در هم ميهن منتشر شد «توجيه» است، آيا اين گفتة شما كه چندين بار تكرار شده كه مسئوليتي در تعطيلی دانشگاهها و اخراج هزاران استاد و دانشجو نداشته‌ايد «توجيه» نيست؟

4. ایشان در مصاحبه گفته اند «آقاي ملكي تقريباً تمامِ جلسه را در اختيار گرفت و سخنراني مفصلي دربارة حقيقتِ انقلاب در علم و انقلاب در فرهنگ، آن هم از موضع تندروانة چپ كرد يك ذره شفقت نسبت به اساتيد در صحبت‌هاي او نبود. »

از شما شنيدنِ چنين سخني شگفت‌آور است! در آن جلسه من و تعدادي از استادانِ سرشناس دانشگاه آمده بوديم تا به شما و همكارانتان بگوييم اگر قرار است تغييري در دانشگاهها داده شود، اين وظيفة شوراي عالي دانشگاههاست كه منتخب دانشگاهيان هستند، نه كسانيكه از سوي احزاب حاكم برگزيده شده‌اند تا اهدافِ خود را كه حذف استادان و دانشجويان دگرانديش و جذب خوديهاست در دانشگاهها پياده كنند، و ديديم و امروز بر همگان روشن شده كه هدف بستن دانشگاهها سلطة حكومت بر اين مراكز بوده است. ما به ستاد انقلاب فرهنگي آمده بوديم تا از حق مسلم استادان و دانشجويان در ادارة دانشگاهها دفاع كنيم، هرگز نيامده بوديم تا از كسانيكه صلاحيت تصميم‌گيري در مورد دانشگاهها را نداشتند «شفقت» گدايي كنيم، شما در حضور استادانِ سرشناس مانند دكتر ناصر كاتوزيان و در دفاع از ستاد انقلاب فرهنگي به استادان توهين كرديد و به آنها گفتيد ما خودمان ميدانيم چكار كنيم شما برويد پي كارتان. حالا ادعا مي‌كنيد كه در ستاد انقلاب فرهنگي فقط ناظر گفتگوها بوده‌ايد!؟

 در همين جا لازم است يادآور باشم آن روزها كه شما بعنوان ايدئولوگ، حكومت ديني را تئوريزه مي‌كرديد، من بخاطر دفاع از دانشگاهيان در زندانهاي رژيمي كه شما مدافع آن بوديد، زير سخت‌ترين شكنجه‌ها بودم و با قبول همة مسئوليت‌ها، مانع دستگيري حتي يكي از همكارانم در شوراي عالي و شوراي مديريت دانشگاه شدم و شما در جواب دوستتان آقاي دكتر كاظم ابهري ،استاد دانشكده فني، كه از جنابعالي خواست با نزديكي كه به نظام داشتيد در اين مورد اعتراض كنيد گفتيد «هركس خربزه مي‌خورد پاي لرزش هم بايد بنشيند، كسي كه با برنامه‌هاي حكومت مخالفت مي‌كند طبيعي است چوبش را خواهد خورد (به نقل شفاهي از دكتر كاظم ابهري استاد سابق دانشكده فني دانشگاه تهران و استاد فعلي يكي از دانشگاههاي استراليا)

5. اعتراف به اشتباه كارِ مردانِ بزرگ است. به جاي اينكه مرتب مسئوليت را به گردنِ اين و آن بياندازيد اعتراف كنيد به سهم خودتان در نتايج انقلاب فرهنگي دخيل بوده‌ايد. اينكار نشانة شجاعت و بزرگواريست و درگذشته بسياري از بزرگان چنين كرده‌اند.

6. شما در گفتگويتان با روزنامه هم‌ميهن در چند مورد استاد محترم جناب آقاي دكتر ناصر كاتوزيان را دروغگو ناميده‌ايد (دفاع با خود ايشان است) اما من بعنوان يك همكار دانشگاهي كه ده‌ها سال است او را مي‌شناسم گواهي مي‌دهم جز صداقت و شجاعت چيزي از او نديده‌ام.

امّا در مورد دكتر صادق زيباكلام، با تمامِ اختلافات مسلكي كه با او دارم، برازنده شما نديدم كه او را ناصادق بناميد، او آنقدر صداقت داشت كه به گناهان خود اعتراف كند، ولي شما همين كار كوچك را هم نكرديد. شهادت مي‌دهم آن روزها (29 آذر تا 23 ديماه 57) روزهاي گرمِ انقلاب كه شما در انگلستان مشغول تحقيق و تحصيل بوديد، آقاي زيباكلام در جمع 70ـ80 نفري استادان دانشگاه تهران با تحمل تمامِ ناراحتي‌ها و خطر مرگ كه استادان را تهديد مي‌كرد، در آن جمع حضور داشت و به مسئوليت خود عمل كرد و بعنوان يك معلم دانشگاه با دانشجويان و مردم همكاري مي‌كرد و در بين آنها بود. دستي از دور بر آتش انقلاب نداشت و تا حدودي به مسائل دانشگاهها آشنا بود.

جناب آقاي عبدالكريم سروش

در خاتمه دوستانه به شما پيشنهاد مي‌كنم ــ و برازندة نام خود گزيده‌تان نيز اين است ــ كه «بنده‌اي جوانمرد» باشيد و «سروش» پيام‌آور پذيرش اشتباه خويش شويد. از «دباغي» پوست منتقدانتان دست برداريد كه هيچ «فرجي» از اين عادت، بر مشكل قصور شما در قصه انقلاب فرهنگي حاصل نخواهد شد.